آسمان بابک خورشیدی
آسمان بابک خورشیدی آسمانی به رنگ عشق وبوی یاس
هوا چرا خشمگين شده با دست چه بي دلي اينگونه ابر پرچين شده ذهن من درچه حصار تنگيست دل قفس شيشه اي هم تنگ است همه دنيا درانتظار سنگيست منم آن موعود كه فردايي زود برسر اين بي خبران سنگ شوم وبراي دخترم يا پسرم لكه ننگ شوم پادرراه نهادم و مرا همراه نبود پل برگشت بريزم به پتک غرور و روم تاااااااااااااا آخر به سنگ نامرد هم اگر لنگ شوم وتن من تشنه خروش رود دلم عبور آب مي خواهد و شوررهايي درعبور نرم جنون دريغ كه تپيدن دل طبل مرگ است وعار ي شده رگ آدميت از خون فرياد دربيابان گلو مرده هاي آسمان بارانت كو بشرهمه دراين آتش سوخت نكند آفتاب ابر راخورده خدايا دستم به دامانت راه دوزخ باشد ازكدامين سو بابک خورشیدی هزيان بگفته لبم و همه بي راهه برفته قلمم حسن تو دريا بود، من ناخداي اين كهنه بلمم با جور پادشه جمال چه صراط گيرم جز ره طاعت نمانده دگر صبر ليك دارمي اميد، كه آورم طاقت مردمان همه گويندم ،عجب نمودم وصف دوست گويند مشرفان به ديدارش كه كجا اين وصف اوست هررشته كه مي بافم محو پيچش مويش هر گلي كه ميچينم خيره در رنگ رويش من در به در كويش از خانه به هرخانه هركوچه كه مي جويم ،مست نسيم بويش از شعر شاعر پير تا نظم نو رسيده از غزل ودوبتي هم تا شعرنو،قصيده ناكام زگفتن ها مبهوت به تماشايش خجل از ناتواني ،خون دردل ودرديده هوش از سرمن رفته تا قله مجنوني فوراه خون تاعرش انگار دلم رميده بابك خورشيدي وبه دور از چشم صاحبخانه باعبوراز پرچین پرتیغ هراس هرشب از عطرتنش چه بوسه هاي گرمي كه نچيدم من واي ازاين بوسه هاي داغ دلم برلب غنچه كه از آن هر روز گلي شرر بار تراست دل صاحبخانه شاد شود هر صبح طلوع از شور گل زيبايش بيچاره او كه از بوسه ديشب من بي خبراست آه بيچاره ترازاومن كه از جوي لبم وخوناب دلم آب دهم آن گل را وآگاه برانم كه تن رنجورمن از چيدن گل بي ثمراست بابك خورشيدي ياراي دستگيري نداشتند هيچ يك از دست دل بينوا در گوش جان من چه فتاده كه صدايم نماند درچشم نايد، نه فرياد بود ،نه هست ندا با وجود سهمگين خودمرا فرا گرفت نه درد عشق بدانم آنرا ، نه هوس نه هوا دردي است كه از خود راند مرا تابه نا كجا آنك به لب رسيده جان من، آرزو كنم شود ازتن جدا آنكس كه گلستان نمود آتش ابراهيم خليل به رحم خويش به جور خوددوزخ نموده بهشت ارديبهشت امسال مرا بابك خورشيدي هواي كهنه پابه پاي نسيم دي برفت ميان سوغات سحر عطري مي بينم وزآن بوته ياس كنون نفسي ميچينم بابك خورشيدي یاورم شد دل ،تا چوشمعي بي فروغ بانسيمي از شوق خاموشت كنم باورت مي شود فراموشت كرده ام؟ يا خيالي خام داري باز درسر يا گمان داري كه بي تو من مرده ام؟ بي خيالت گشتمي درعشق، راهت را بگير چون تو بسيار است جاهل كش ،دراين وادي دل از اينهمه دلدار بي دل ،گشته سير بابك خورشيدي واينكه سرت بي كلاه مانده از دلداده گي ات وچون گدابادست دراز از هررهگذري كمك مي خواهي حال كه دستگير شدم ترا ،به سادگي ام ميخندي لابد ته دل به هوشمندي خودت مي بالي بابك خورشيدي عشق آن است كه از دل من مي جوشد لب دريا از چشمه زلال قلب من مي نوشد گفته اند بي خبران اين عشق زميني به هوايي وصل است آسمان هم متعجب از عشق دلم كه ز هربود ونبود از خدا هم فصل است بار الهي عشق من از عشق تو هم پيشتراست تو كه ادم راني از خود ،به خطايي! معشوق هرروز هزار باركشته مرا ليك هربار مهر من به اوبيشتراست بابك خورشيدي لابه لاي كوچه ها روي تخت زير لحاف هااي مردم فرهاد هنوز تيشه دارد دردست درپي كندن كوه ،سخت عرق ريزان است دل او براي ساختن خانه خالي از بهر حضور تن گرم شیرین لرزان است دوش هم دوش شدم با مجنون گفت با غصه كه ليلي مرا تيغيده چندروزي است كه در پي يافتن ارز خودش در به در كوچه به كوچه ويلان است درميان اين همه عاشق و معشوق به روز دل من به اميد ديدن آبادي پرزد ورفت وكنون در عيش دوست، برسيخ جفا چرخان است دل عاشق كيلويي چند؟ كه دگر عشق به مفهوم تني عريان است زده اند بردر حجره دل فروشان ُكه خام نداريم دل عاشق براي كسب روزي از امروز دربسته بندي هاي شكيل، بريان است بابك خورشيدي باز با ديدن آفتاب كيفور شدي؟ هان اين شيوه كه داري به خون ميكشنت باز درراه شدي ولي زحال خود دورشدي هرروز به التماس بردرت خود آويزم افسوس كه ناكسان بيني ودرديدن من كورشدي آن خنده دلرباكه در رخ چون مه او ميبيني دلها بربوده وتوباز محو روي چون حور شدي افسوس كه درميان شعله سوختن اين همه دل چون تاراي ماه تاب ديده باز بي نور شدي بابك خورشيدي خوب بود اگر نمي هراسيدي ياد گير از كفشدوزك باغچه کوچک من كه به جنگ ابروباران خيزد هر از گاهي اف بر اين مردمان بي جرات كه از برف وبارن تگرگ مي ترسند و جهاني را به ادعا كنند پادشاهي بابك خورشيدي عشق را جهت هضم به معده فرستاده اند مردم من دراوج اشتياق براي طلوعي نو فرياد برارم كه هاي آسمان سياه آفتابم كو ويكي در اين ميان گريبان گيرد كه :هاي ملعون حرف هايت دارد بو بابك خورشيدي بروات چي بو دلي هه موت له گه لي خوت به تالان برد تو بالنده ي به رزه فري له ئاسمانيكي بي سنور يا له باخي خه يالي دا ئه شني وه كو گولي چنور؟ بابه ك خورشيدي چنور گيان خوشكه شيرينه كم ديسان بهار هاتوه به لام دلم ناسره وي چه ن بهار ه كه وه كو سالاني رابردو چاوم چاوه ريته دلم وكو قورباني له سر ريته ده سته كانم فه رشي ژيري پيته بو نه هاتي!؟ دگر از خانه دل بيرون كنمت يادم آمد كه دلم ويرانه شود جان من تودر دل ودرجان مني گر از دل رانمت جان ودل بيگانه شود آري آري باش دردل تاسال دگر شايد كه دگرسال باز بيايي عيدتان مبارك، سالتان سرشار از شور وشادي ،دلتان لبريز از عشق. بابك خورشيدي گويند كه چوسال شودآغاز وكمي پيش مشغول به هرآنچه باشي درآن حين درسال همان باشدگذرايام برايت يا هرچه كه خواهي از خالق خويش دردم اجابتت كند ُخالق این دل مسکین من مست كنم آن لحظه بر در سرايت يا تمنا می كنم از بار تعالي باديده خون چون مي و دلي ريش خالي نشود سبوي من ز باده آخر هوشياري من و بي تو بودن افزون بود از توان من درويش بابك خورشيدي 1- اگر دررودخانه زندگي ميكني بايد با نهنگ ها طرح دوستي بريزي 2- زيباترين چيزهادرجهان آسمان پرستاره دربالاي سرما ودر جان احساس وظيفه خودمان است 3- براي دوستي دو نفر،شكيبايي يكي از آنها كافي است 4- نشستن از ايستادن و دراز كشيدن از نشستن بهتراست اما مرگ از همه بهتر 5- عدم خشونت قانون عالي زندگي است 6- هيچ بزرگي نشانه برتري شخصي برشخص ديگر نيست ،بزرگي واقعي برتري شما برخود قبلي تان است 7- اينها نميتوانند دوست واقعي باشند اميد ،تاس،روسپي،دزد،زرگر،ميمون،دكتر ،عرق كش 8- تا كنون هيچ كس در جاده مستقيم گم نشده است من وخمره خالي وخماري دوش به هواي مستي جانانه از كلبه برون پي مي ناب شديم اين زمستان با باد وبوران نهيبم ميزد آه! كوچه زير قدم هاي بلندم لغزيد من افتادم وسبويم بشكست من ماندم وخماري وباز بي خواب شديم از داغي مي كوچه هنوزم مست است همسايه مرا طعنه زند : سبو بشكسته ليك من ودل از داغ مي ريخته ام همچو قنديل آويخته به پنجره ام قطره قطره نم نمك آب شديم بابك خورشيدي ابر لبريز بي بارش براي گريه اش بي بهانه زيرو زبر بايد كرد زمين سنت را كه خورده ترك از آسمان خشك تعصب براي خنديدن اين همه دانه كه آبستنند به شوق جوانه بابك خورشيدي اما آدم هاي خاص با اعتقادات خوداثر خلق ميكنند. بابک خورشیدی دوردور ناپيدا درسرچشمه جويبار دلم گوييدش آب را گل نكند ماه در آب زلال چشم من پيداشد چه كسي درسايه اين بید كهن لم داده گوييدش آتشي نگشايد چلچله لانه در شاخه دل گسترده بابك خورشيدي دلتنگم از آن راه چرابست، مرا بدي از اقبالم بود؟ يا چرخ كبود؟ ظلم از سوي قدر بود؟ يا حكم خدا؟ هرچه بود جور وجفاآنچه گذشت وهمه یاد همان جور وجفا ، فرداها بابك خورشيدي از باغچه دلم روزگاري نزديك نزديك تا نپیچد رو به خورشید به کهنه درخت خاطراتت وباغ یادت را در بغچه ای از نفرت به سیل زوال خواهم سپرد به دور از ترس ،خالي از ترديد بابك خورشيدي من پر پرواز ندارم آه شكستنش نديدي چه اميدي به باتو بودن منم آن مرغك خاكي ماه من باستاره خوش باش حال كه به اوج رسيدي بابك خورشيدي اين همه آسمان كبود دانه چرا دام چرا ؟ مرا كه ناي پرواز نبود حصار پشت بام چه بود ؟ به من بگوقفس چرا؟ حال كه صيدم وصيادتويي زمين كه بود دوزخ و بيدادچرا؟ بابك خورشيدي در اين سرماي جانسوز بي پناهي ناتوانم لابه لاي معصيت ها دراين ايام كوته هرچه كردم نديدم من بالاتراز رحمت نتانستم كنم آخر گناهي بابك خورشيدي چيره برباغ دراين شب سياه وسرد دست نسيم نيز بريده شد از نوازش برگهاي روبه زوال بهار رابه خزان سپرده ام نخواهم نشست به انتظاراميد محال بابك خورشيدي يكطرف تو يك هفته گريه يك ماه دلتنگي عمري فراموشي يكطرف من عمري انتظار عمري انتظار عمري ...... بابك خورشيدي فرمول من عاشقي است وسادگي ميرسم به جواب اين ظلمت روزي يا شهره سادگي خواهم شد چون بهلول بابك خورشيدي تا حالا فكركردي كه مابراي نجات خود چند نفررا فدا خواهيم كرد؟ جالب اينجاست كه اكثر مردم پيش خودشون ميگن نيچه حماقت كرد وتصميم درست وعاقلانه اي نگرفت . يعني اينكه از او انديشمند ترند
ادامه مطلب
برچسبها: اثر شامل مطلب, شعر, نقاشي, آهنگ, و, مي باشد
شما چي؟
| Design By : Night Melody |


