تبليغاتX
آسمان بابک خورشیدی
























آسمان بابک خورشیدی

آسمان بابک خورشیدی آسمانی به رنگ عشق وبوی یاس

پروانه فكر ُجرات پرواز ندارد

هوا چرا خشمگين شده

 با دست چه بي دلي اينگونه

ابر پرچين شده

ذهن من درچه حصار تنگيست

دل قفس شيشه اي هم تنگ است

همه دنيا درانتظار سنگيست

منم آن موعود كه فردايي زود

برسر اين بي خبران سنگ شوم

وبراي دخترم يا پسرم لكه ننگ شوم

پادرراه نهادم و مرا همراه نبود

پل برگشت بريزم به پتک غرور

و روم تاااااااااااااا آخر

به سنگ نامرد هم اگر لنگ شوم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:48 توسط بابك خورشيدي| |

جاريست دربستر رود سيلاب سكون

وتن من تشنه خروش رود

دلم عبور آب مي خواهد

و شوررهايي درعبور نرم جنون

دريغ كه تپيدن دل طبل مرگ است

وعار ي شده رگ آدميت از خون

فرياد دربيابان گلو مرده

هاي آسمان بارانت كو

بشرهمه دراين آتش سوخت

نكند آفتاب ابر راخورده

خدايا دستم به دامانت

راه دوزخ باشد ازكدامين سو

 

بابک خورشیدی

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:7 توسط بابك خورشيدي| |

هزيان بگفته لبم و همه بي راهه برفته قلمم

حسن تو دريا بود، من ناخداي اين كهنه بلمم

با جور پادشه جمال چه صراط گيرم جز ره طاعت

نمانده دگر صبر ليك دارمي اميد، كه آورم طاقت

مردمان همه گويندم ،عجب نمودم وصف دوست

گويند مشرفان به ديدارش كه كجا اين وصف اوست

 

هررشته كه مي بافم محو پيچش مويش

هر گلي كه ميچينم خيره در رنگ رويش

من در به در كويش از خانه به هرخانه

 هركوچه كه مي جويم ،مست نسيم بويش

از شعر شاعر پير تا نظم  نو رسيده

از غزل ودوبتي هم تا شعرنو،قصيده

ناكام زگفتن ها مبهوت به تماشايش

خجل از ناتواني ،خون دردل ودرديده

هوش از سرمن رفته تا قله مجنوني

فوراه خون تاعرش انگار دلم رميده

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:56 توسط بابك خورشيدي| |

در باغچه همسايه چه گل نوشكفته اي ديدم من

وبه دور از چشم صاحبخانه باعبوراز پرچین پرتیغ هراس

هرشب از عطرتنش چه بوسه هاي گرمي كه نچيدم من

واي ازاين بوسه هاي داغ دلم برلب غنچه

كه از آن هر روز گلي شرر بار تراست

دل صاحبخانه شاد شود هر صبح طلوع

از شور گل زيبايش

بيچاره او كه از بوسه ديشب من بي خبراست

آه بيچاره ترازاومن كه از جوي لبم وخوناب دلم

آب دهم آن گل را

وآگاه برانم كه تن  رنجورمن از چيدن گل بي ثمراست

 

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:1 توسط بابك خورشيدي| |

نه گريه ،نه شعر،نه يارمن ،نه خدا

ياراي دستگيري نداشتند هيچ يك از دست دل بينوا

در گوش جان من چه فتاده كه صدايم نماند

درچشم نايد، نه فرياد بود ،نه هست ندا

با وجود سهمگين خودمرا فرا گرفت

نه درد عشق بدانم آنرا ، نه هوس نه هوا

دردي است كه از خود راند مرا تابه نا كجا

آنك به لب رسيده جان من،

آرزو كنم شود ازتن جدا

آنكس كه گلستان نمود آتش ابراهيم خليل به رحم خويش

به جور خوددوزخ نموده بهشت ارديبهشت امسال مرا

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:17 توسط بابك خورشيدي| |

ندايي تازه مي آيد ميان برگ ودرخت

هواي كهنه پابه پاي نسيم دي برفت

ميان سوغات سحر عطري مي بينم

وزآن بوته ياس كنون نفسي ميچينم

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:47 توسط بابك خورشيدي| |

باورم شد كه ميشود فراموشت كنم

یاورم شد دل ،تا چوشمعي بي فروغ

بانسيمي از شوق خاموشت كنم

باورت مي شود فراموشت كرده ام؟

يا خيالي خام داري باز درسر

يا گمان داري كه بي تو من مرده ام؟

بي خيالت گشتمي درعشق، راهت را بگير

چون تو بسيار است جاهل كش ،دراين وادي

دل از اينهمه دلدار بي دل ،گشته سير

 

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:57 توسط بابك خورشيدي| |

خنده ام ميگيرد تو كه از از سادگي خودت مي نالي

واينكه سرت بي كلاه مانده از دلداده گي ات

وچون گدابادست دراز از هررهگذري كمك مي خواهي

حال كه دستگير شدم ترا ،به سادگي ام ميخندي

لابد ته دل به هوشمندي خودت مي بالي

بابك خورشيدي


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:49 توسط بابك خورشيدي| |

عشق آن است كه از دل من  مي جوشد

لب دريا از چشمه زلال قلب من مي نوشد

گفته اند  بي خبران

اين عشق زميني به هوايي وصل است

آسمان هم متعجب از عشق دلم

كه ز هربود ونبود از خدا هم فصل است

بار الهي عشق من از عشق تو هم  پيشتراست

تو كه ادم راني از خود ،به خطايي!

معشوق هرروز هزار باركشته مرا

ليك هربار مهر من به اوبيشتراست

بابك خورشيدي  

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:43 توسط بابك خورشيدي| |

عشق آپ ديت شده اين روزها ،ارزان است

لابه لاي كوچه ها روي تخت زير لحاف

هااي مردم فرهاد هنوز تيشه دارد دردست

درپي كندن كوه ،سخت عرق ريزان است

دل او براي ساختن خانه خالي

از بهر حضور تن گرم شیرین لرزان است

دوش هم دوش شدم با مجنون

گفت با غصه كه ليلي مرا تيغيده

چندروزي است كه در پي يافتن ارز خودش

در به در كوچه به كوچه ويلان است

درميان اين همه عاشق و معشوق به روز

دل من به اميد ديدن آبادي پرزد ورفت

وكنون در عيش دوست، برسيخ جفا چرخان است

دل عاشق كيلويي چند؟

كه دگر عشق به مفهوم تني عريان است

 زده اند بردر حجره دل فروشان ُكه خام نداريم

دل عاشق براي  كسب روزي از امروز

دربسته بندي هاي  شكيل، بريان است

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:3 توسط بابك خورشيدي| |

اي دل  تو كه از  كرده خود رنجور شدي

باز با ديدن آفتاب كيفور شدي؟

هان اين شيوه كه داري به خون ميكشنت

باز درراه شدي ولي زحال خود دورشدي

هرروز به التماس بردرت خود آويزم

افسوس كه ناكسان بيني ودرديدن من كورشدي

آن خنده دلرباكه در رخ چون مه او ميبيني

دلها بربوده وتوباز محو  روي چون حور شدي

افسوس كه درميان شعله سوختن اين همه دل

چون تاراي ماه تاب ديده باز  بي نور شدي

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:58 توسط بابك خورشيدي| |

هاااي تو كه به دنبال پناهگاهي

خوب بود اگر نمي هراسيدي

ياد گير از كفشدوزك باغچه کوچک من

كه به جنگ ابروباران خيزد هر از گاهي

اف  بر اين مردمان  بي جرات

كه از برف وبارن تگرگ مي ترسند

و جهاني  را  به  ادعا  كنند  پادشاهي

 

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:8 توسط بابك خورشيدي| |

اين همه ستاره آويخته دريغ از يك سوسو

عشق را جهت هضم به معده فرستاده اند مردم

من دراوج اشتياق براي طلوعي نو

فرياد برارم كه هاي آسمان سياه آفتابم كو

ويكي در اين ميان گريبان گيرد كه :هاي ملعون

حرف هايت دارد بو

 

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:26 توسط بابك خورشيدي| |

كاتي كه تو بيرت له فرين له ئاسماني كوچ دا ده كرد

بروات چي بو دلي هه موت له گه لي خوت به تالان برد

تو بالنده ي به رزه فري له ئاسمانيكي بي سنور

يا له باخي خه يالي دا ئه شني وه كو گولي چنور؟

بابه ك خورشيدي

چنور گيان خوشكه شيرينه كم ديسان بهار هاتوه به لام دلم ناسره وي چه ن بهار ه كه وه كو سالاني رابردو چاوم چاوه ريته دلم وكو قورباني له سر ريته ده سته كانم فه رشي ژيري پيته      بو نه هاتي!؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 12:2 توسط بابك خورشيدي| |

عهد كردم اگر امسال نيايي

دگر از خانه دل بيرون كنمت

يادم آمد كه دلم ويرانه شود

جان من تودر دل ودرجان مني

گر از دل رانمت جان ودل بيگانه شود

آري آري باش دردل تاسال دگر

شايد كه دگرسال باز بيايي

عيدتان مبارك، سالتان سرشار از شور وشادي ،دلتان لبريز از عشق.

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:11 توسط بابك خورشيدي| |

گويند كه چوسال شودآغاز وكمي پيش

مشغول به هرآنچه باشي درآن حين

درسال همان باشدگذرايام برايت

يا هرچه كه خواهي از خالق خويش

دردم اجابتت كند ُخالق این دل مسکین 

من مست كنم آن لحظه  بر در سرايت

يا تمنا می كنم از بار تعالي

باديده خون چون مي و دلي ريش

خالي نشود سبوي من ز باده

آخر هوشياري من و بي تو بودن

افزون بود از توان من درويش

بابك خورشيدي

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 11:18 توسط بابك خورشيدي| |

1-      اگر دررودخانه زندگي ميكني بايد با نهنگ ها طرح دوستي بريزي

2-      زيباترين چيزهادرجهان آسمان پرستاره دربالاي سرما ودر جان احساس وظيفه  خودمان است

3-      براي دوستي دو نفر،شكيبايي يكي از آنها كافي است

4-      نشستن از ايستادن و دراز كشيدن از نشستن بهتراست اما مرگ از همه  بهتر

5-      عدم خشونت قانون عالي زندگي است

6-      هيچ بزرگي نشانه برتري شخصي برشخص ديگر نيست ،بزرگي واقعي برتري شما برخود قبلي تان است

7-      اينها نميتوانند دوست واقعي باشند اميد ،تاس،روسپي،دزد،زرگر،ميمون،دكتر ،عرق كش

8-      تا كنون هيچ كس در جاده مستقيم گم نشده است 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:58 توسط بابك خورشيدي| |

خمره خالي شدو باز بي تاب شديم

من وخمره خالي وخماري دوش

به هواي مستي جانانه

از كلبه برون پي مي ناب شديم

اين زمستان با باد وبوران نهيبم ميزد

آه! كوچه زير قدم هاي بلندم لغزيد

من افتادم وسبويم بشكست

من ماندم وخماري وباز بي خواب شديم

از داغي مي كوچه هنوزم مست است

همسايه مرا طعنه زند : سبو بشكسته

ليك من ودل از داغ مي ريخته ام

همچو قنديل آويخته به پنجره ام

 قطره قطره نم نمك آب شديم

 بابك خورشيدي

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:1 توسط بابك خورشيدي| |

آز شخم دارد مزرعه

ابر لبريز بي بارش

براي گريه اش بي بهانه

زيرو زبر بايد كرد زمين سنت را

كه خورده ترك از  آسمان خشك تعصب

براي خنديدن اين همه دانه

كه آبستنند به شوق جوانه

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:13 توسط بابك خورشيدي| |

آدم هاي عادي باآثارديگران اعتقادات خودرامي سازند

اما آدم هاي خاص با اعتقادات خوداثر خلق ميكنند.

 

بابک خورشیدی


برچسب‌ها: اثر شامل مطلب, شعر, نقاشي, آهنگ, و, مي باشد
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 8:7 توسط بابك خورشيدي| |

چه كسي بنشسته

دوردور ناپيدا

درسرچشمه جويبار دلم

گوييدش آب را گل نكند

ماه در آب زلال چشم من پيداشد

چه كسي درسايه اين بید كهن لم داده

گوييدش آتشي نگشايد

چلچله لانه در شاخه دل گسترده

 

بابك خورشيدي

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:23 توسط بابك خورشيدي| |

دلخور از يار نيام كه مرايار نبود

دلتنگم از آن راه چرابست، مرا

بدي از اقبالم بود؟ يا چرخ كبود؟

ظلم از سوي قدر بود؟ يا حكم  خدا؟

هرچه بود جور وجفاآنچه گذشت

وهمه یاد همان جور وجفا ، فرداها

 

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:58 توسط بابك خورشيدي| |

پیچک خیال را خواهم چید

از باغچه دلم

روزگاري نزديك نزديك

تا نپیچد رو به خورشید

به کهنه درخت خاطراتت

وباغ یادت را در بغچه ای از نفرت

به سیل زوال خواهم سپرد

به دور از ترس ،خالي از ترديد

 

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:42 توسط بابك خورشيدي| |

توسبك بال پريدي

من پر پرواز ندارم

آه  شكستنش نديدي

چه اميدي به باتو بودن

منم آن مرغك خاكي 

ماه من باستاره خوش باش

حال كه به اوج رسيدي

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:28 توسط بابك خورشيدي| |

 اين همه آسمان كبود

دانه چرا دام چرا ؟

مرا كه ناي پرواز نبود

حصار پشت بام چه بود ؟

به من بگوقفس چرا؟

حال كه صيدم وصيادتويي

زمين كه بود

دوزخ و  بيدادچرا؟

 

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 8:54 توسط بابك خورشيدي| |

بار الهي

در اين سرماي جانسوز بي پناهي

ناتوانم لابه لاي معصيت ها

دراين ايام كوته 

هرچه كردم

نديدم من بالاتراز رحمت

نتانستم كنم آخر گناهي

 

بابك خورشيدي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 8:54 توسط بابك خورشيدي| |

هيچ صدايي نيست جز طنين سكوت

چيره برباغ دراين شب سياه وسرد

دست نسيم نيز بريده شد

از نوازش برگهاي روبه زوال

بهار رابه خزان سپرده ام

نخواهم نشست به انتظاراميد محال

بابك خورشيدي

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:24 توسط بابك خورشيدي| |

تراز نامه ما بودن هميشه انحراف داشت

يكطرف  تو

 يك هفته گريه

يك ماه دلتنگي

عمري فراموشي

 يكطرف من

عمري انتظار

عمري انتظار

عمري ......

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:46 توسط بابك خورشيدي| |

دراين برزخ پرپيچ وخم هميشه مجهول

فرمول من عاشقي است وسادگي

ميرسم به جواب اين ظلمت روزي

يا شهره سادگي خواهم شد چون بهلول

 

بابك خورشيدي

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:41 توسط بابك خورشيدي| |

همه ميدونيم نيچه براي نجات يك اسب جان خودرافداكرد 

 تا حالا فكركردي كه مابراي نجات خود چند نفررا فدا خواهيم كرد؟

جالب اينجاست كه اكثر مردم پيش خودشون ميگن نيچه حماقت كرد

وتصميم درست وعاقلانه اي نگرفت .

يعني اينكه از او انديشمند ترندشما چي؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 8:57 توسط بابك خورشيدي| |

Design By : Night Melody